اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

اميرعلي

نظرم عوض شد . شلوغی . نگران

بعد از مکالمه تلفنی مامان ... مامان : امیرعلی یه نی نی دایم داره گریه میکنه , مامان باباش خواستن براش گهواره بخرن ولی امروز همه مغازه ها تعطیلن , اجازه میدی گهواره تو رو بهشون قرض بدیم؟ امیرعلی : باشه , اشکالی نداره . در حال بردن گهواره  ... امیرعلی : نظرم عوض شد , اجازه نمیدم ببرنش ! *** مامان : فردا مهد کودک از اون روزی که با هم رفتیم , کمی شلوغتره . امیرعلی : منم که برم شلوغتر میشه ! *** مامان : فردا که رفتی مهدکودک , بابا خیلی زود میاد دنبالت , زیاد اونجا نمی مونی , نگران نشو . امیرعلی : باشه ... نگران یعنی چی ؟! ...
30 فروردين 1393

عید شما مبارک

امیرعلی و تعطیلات نوروز 93 امیرعلی در حال تماشای تارزان : سر من چه شکلیه ؟ فک میکنم دایره ایه ... بعد از بیدار شدن و جستجوی کل خونه : امروز تعطیله ولی بابا رفته اداره ! تو اتاقشم نبود حتی ... امیرعلی در حال بازی با بابا : نه بابا ... این بازی قیافه اش اینجوریه ... مامان و بابا در حال گفتگو در خصوص تعویض ماشین هستن که امیرخان می فرمایند :  "به نظر شما من بزرگ شدم چه ماشینی بخرم؟ "  و دقایقی بعد مجدداً فرمودند : "ماشین جدید که خریدین این سمندا بدین به من" در راه بازگشت از عیددیدنی خونه دایی بابا : باید کلاه همیار پلیسما ببرم خونه دایی کچل بابا که پسر پلیس داره ... پ ن : دایی بابا یه بیت شعر د...
14 فروردين 1393

اندر حکایت ضعیف شدن چشمها

امیرعلی : مامانی عینک زدی کارتون ببینی؟ مامان آزی : بله مامان جان امیرعلی : منم می خوام کارتون ببینم ، ولی چشمام می بینه ، قطع نشده ... مامان آزی : چشمات چی نشده ؟ امیرعلی (ضمن نگاه دقیق به چشمای مامان آزی وتلاش برای یافتن توصیفی مناسب) : کوچولو نشده ... و پایان دیالوگ با توضیحات مامانی در خصوص ضعیف شدن چشم ها و لزوم عینک زدن ...
29 آذر 1392

اَی ولا

 امیرعلی عبارت والا (= وگرنه)  را از مامان آزی یاد گرفته و کاملاً به موقع و  به جا و بسیاااااااارفراوان  به کار می بره منتها می گه :   اَی ولا هرقدر هم براش صحیحش را شمرده میگیم بازم میگه :  ای ولا مثلاً پنجشنبه هفته پیش  پدر و پسر قصد رفتن به آرایشگاه داشتن که در لحظه آخر امیرعلی خان  امر فرمودن مامان هم باید باهام بیاد ... در حالی که عموی آرایشگر مشغول کوتاه کردن موی پسر هستن ... مامان آزی : امیرعلی عمو میگن دفعه بعد  مامانت نباید بیاد ، اینجا آرایشگاه مردونه اس امیرعلی : مامانم همیشه باید باهام بیاد ، ای ولا  یوها عموی آرایشگرا میکشه ! مامان آزی : عموی آ...
29 آذر 1392

لالا

امیرعلی شدیداً به بالش (لالا) انگری بردز وابسته شده بود و همه جا اونو دنبال خودش می برد. با وجودی که خودش پارچه جدید بن10  راانتخاب کرده بود ولی اصلا اجازه استفاده  از اونا نمی داد. این اواخر هم  لالا شده بود اسب جومونگ ،  سوارش میشد و با تسو مبارزه می کرد ! این وابستگی شدید اصلا خوشایند نبود. منتظر فرصت مناسبی بودم  که زمان کافی برای ترک این عادتش داشته باشم . تعطیلات دهه اول محرم این فرصتو فراهم کرد. شب بعد از خوابیدنش لالای انگری بردز رو با بن10 عوض کردم . پسرخان صبح بیدار شده گریان وناراحت... امیرعلی : لالا کو؟ مامان آزی : (ضمن اشاره کردن به لالای بن10) ایناهاش! امیرعلی: نه، لالای انگ...
22 آذر 1392

جشن تولد سه سالگی

بخاطر مصادف شدن روز تولد امیرعلی با عاشورا ، جشن تولد امسال چند روز زودتر برگزار شد. اینم جشن تولد سه سالگی به روایت تصویر پ *** پ ن : دقیقا شب قبل از جشن، امیرعلی تب شدیدی داشت تا جایی که بخاطر پایین نیومدن تب علیرغم انجام کلیه اقدامات کارمون به اورژانس کشید و تا ظهر روز جشن گل پسر حال خوبی نداشت. بعد از اومدن مهمونا و دیدن کیک و تزئینات و شور و هیجان بقیه، امیرعلی هم یه کمی بهتر شد...     ...
14 آذر 1392

خمیربازی

یکشنبه 10 آذر 92 مدتی بود که دستور خمیر غذایی خیلی خوبی به دستم رسیده بود و با همکاری امیرعلی در مراحل آماده سازی و ورز دادن خمیر،  نان های کلوچه ای خیلی خوشمزه ای می پزوندیم و تکه ای از این خمیر ساعت ها امیرعلی را مشغول می کرد. تا اینکه به ذهنم رسید با رنگ های خوراکی، خمیر را برای گل پسر رنگ کنم و لذا ...       بیشتر ازاینکه خمیربازی کنه عاشق آرد پاشیه   ایشون یک عدد درخت هستن ! ...
14 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اميرعلي می باشد